بوي عيدي.... بوي پول... بوي كاغذ رنگي
با اينا زمستون وسر ميكنم
هميشه روزهاي آخر سال به خصوص
چهارشنبه سوري كه ميشه به ياد
اين ترانه قشنگ فرهاد مهراد ميافتيم
چقدر قشنگه اين ايام سال كهنه
يه كم عجله يه ذره استرس و قدري هم شادماني پنهون
براي روزاي تعطيلعيد و ديد و بازديدهاي اون
لباسهاي نو، بچه هاي شاد،
سبزه هاي بلند، قلكهاي پر، سكه ها واسكناسهاي تا نخورده
البته قبل از ورود به اين روز آخرين سه شنبه سال يه رنگ ديگس
بوي كبريت... بوي دود... بوي كاربيت... بوي چوب
هرچه هست در شهرهاي ايران سنت قشنگ چهارشنبه سوري
چه براي سوزاندن اهريمن باشه و چه براي پاك كردن گناهان و پليدي ها
و چه براي گرفتن بركت در سال جديد يا هر دليل ديگهايي
به هر حال يه خرده فرهنگه كه همه ما ايرانيا
بخشي از هوييتمان را به آن تعلق داديم.
آرزو ميكنيم اين روز مثل خيلي از سنتها و رفتارهاي اجتماعي يمان
گروگان افراط وتفريط نشه
اصلا زيبايي اين جشن آتيش دار در اينه كه همه خانواده دور هم جمع بشن
و از روي آتيش كوچيك تو حيات بپرن، بگن و بخندن ، فشفشه بسوزونن و شادي كنن
دعا ميكنيم همه همزادهامون توانشو داشته باشن مثل بقيه كنار هم جمع بشن
لبخند بزنن و تخمه بشكنن...
اين شعر و سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار)
زمانيكه روز ۱۳ فروردين يكي از سالها دختر مورد علاقهاش
را كه سالها انتظار ازدواج با وي را ميكشيد
در باغي در حال بازي كردن با فرزندش ديد سراييده
ميگن كه شهريار بدليل بي بضاعتي مالي مجبور به كنارهگيري از اين دختر شد
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم
تو شدي مادرو من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز
من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل ميخورم و چشم نظربازم جام
جرمم اينست كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جوانيهوسي
هوس عشق و جواني است به پيرانهسرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سيم فروخت
پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود
كه ببازار تو كاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سيزدهم كز همه عالمبدرم
تا بديوار و درش تازه كنم عهد قديم
گاهي از كوچه معشوقه خود ميگذرم
تو از آن دگري، رو كه مرا ياد تو بس
خود تو داني كه من ازكان جهاندگرم
از شكار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چكنم لعلم و والا گهرم
و آن زمان كه آن دختر بعد از جدايي از همسر مجددا به سراغ شهريار ميآد
اين غزل جاوداني در تاريخ به ثبت رسيد كه:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل زودتر ميخواستي - حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت ميروي تنها چرا؟

از دیار غربت زده می گذریم
و در نیم سوخته خانه ای
تا محراب آغشته به خون مسجد کوفه
باز هم به پیش می رویم...
و این بار شاهدیم که تابوت خورشید به دست جهالت تیرباران می شود
باز هم می گذاریم و می گذریم...
مقصد دشت کربلاست...
سرزمین بی وفایی
می گذریم...
البته با ندبه های جان سوز او زمزمه می کنیم
سلام بر پیشوایان بزرگوار
درود بر گریبان های پاره شده
سلام بر ارواحی که بدن را ترک گفتند
سلام به آنهایی که عزت را به ذلت ترجیح دادند
آزادی را به بند نفروختند
دین را به زر حراج نزدند
و انسانیت را به جهالت به قتل نرساندند
سلام بر تو که شاید هرگز به زیارت مرقد مطهرت نیامدم
سلام بر آن کس که حریم قدست را می شناسد
و دوستی اش نسبت به تو بی شائبه است...
می دانم ... تو ازدیگران دلیل می خواهی
نه دیگران از تو
و به تو از دیگران گله می کنند
نه از تو به آنها
پس درود و سلام بر تو و روح مطهرت................