تبليغاتX
< مامان و پسر
لحظه لحظه هرچه اشعه خورشید از ابرها عبور میکند حقیقت را نزدیک تر می بینیم

مثال همان خورشید که بر سر نیزه ها رفته بود ...

مثال همین حسین که بر عمق دل همه نشسته است

خیمه های سفید همان خیمه های خیال که گاهی انسان را به معراج می برند...

با اینکه درباره شفا گرفتن بعضی افراد زیاد شنیده بودیم اما انگار خیلی برامون ملموس نبود و توان

درکش رو نداشتیم تا اینکه همین سال گذشته به چشم دیدیم ...

آقای رضایی ۵۴ ساله و یکی از مریدان مردان عاشورا  که چند وقتی به خاطر بیماری کلیوی راهی CCU 

شده بود دیگر هیچ امیدی برای زنده ماندن نداشت و البته پزشکان این موضوع را تایید کرده بودند...

شب تاسوعا بود که با التماس خودش در حالیکه صدایی از گلویش در نمی آمد با ویلچر به گوشه

حسینیه همیشگی و هرساله آمد...

حس عجیبی بر حسینیه حاکم شده بود... همه عزاداران برایش گریه می کردند چون می دانستند سال

آخری است که او در این جمع عزادار حضور دارد... 

اما اتفاق عجیبی افتاد!  آقای رضایی بی اختیار از روی ویلچر بلند شد و با همان بدن

بی جان به جمع سینه زنان آمد...

و در یک لحظه در حالیکه فریاد یا حسین میزد از هوش رفت...

همه با چشمان بهت زده گریه میکردند اما حقیقت داشت...

 آن روز همه به چشم خود دیدند که چگونه سیدالشهدا در روح مرده ای دمید...

امسال هم آقای رضایی را با پای برهنه وسط هیات عزا دیدیم انگار که در بین مردم نبود و هنوز در وسط

جمعیت به دنبال کسی یا چیزی میگشت... 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 19:33  توسط ma 2 ta  | 

                                                                 

 "من فقط برای اصلاح امت جدم قیام کرده ام...هدفم آن است که امر به معروف و نهی از

 منکر کنم"

    امام حسین(ع) - جلد ۴۴ بحار الانوار- ۳۲۹

وقتی جمله مشهور امام سوم(ع) را می خوانیم به فکر فرو می رویم  که چگونه اوجنگید و

خونش را با  آگاهی تمام از ماجرای عاشورا بر زمین تف دیده فشاند؟ مگر ماجرای مسیح مصلوب را نشنیده بود؟

بحث بر سر فلسفه عاشورا زیاد است و وقت کم...

از دیشب که باز چادرهای مشکی تکیه ها بر داربست قرار گرفته و به جای نوارهای گوگوش و

رضا صادقی  یا مریم دی جی همه حاج منصور و کویتی پور یا هلالی تو تاکسی روشن میکنن و

تا دیر موقع جوونا سر  کوچه ها یا دم علما یا چلچراغا یا زیر برق طبل و سنج می ایستند

همش به این فکریم که نکند داریم راه رو اشتباه می ریم؟!

فرهنگ محرم رو کی به ما درس داده ؟ رمز شجاعت حسین و خاندانش در چیه؟

قیام حسین  عام المنفعه بود یا مصلحت اندیشانه یا حکم شرعی ؟ واقعا بعضی وقتا نمیدونیم

داریم پا تو چه جاده ای میزاریم؟

چه قشنگ میگفت مطهری دیروز که " امروز بیشتر از حادثه عاشورا باید به تحریفات واقعه

کربلا گریه کنیم؟

چرا پوستین دینداری رو چپه به تن کردیم؟

به قول مرحوم شریعتی " خدایا ! ما را از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه

کس گیر شده فضاحتش از یاد رفته رها کن..."

خدا همه مونو کمک کنه تا تو این ماه تاریخی بیشتر از حوادث درس بگیریم و البته ذره ای از 

وقتمونو صرف مطالعه جریان قیام حسین ع و خاندانش کنیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 20:42  توسط ma 2 ta  | 

 

                                                                                 

ديشب بعد از 283 روز و شب او را ديدم…     

مدتها بود كابوس انتظار آزارم مي‌داد‏ اما بعد از آن غروب تلخ هرگز مقابل چشمانم ظاهر نشد.

ديشب در پي ماجرايي روزمره «زنگ خانه به صدا در آمد و با چرخش كليد، قفل در صدايي داد و او به محل سكونتش وارد شد» كت و شلوار هميشگي را به تن داشت و سرپا وسط حياط ايستاد.

انگار فقط براي ديدن من آمده بود چون مي‌دانست از نيامدنش خسته شده‌ام قدرت نزديك شدن نداشتم از سر ترس يا از روي خجالت بچگي…

كمي هم بوي غربت ميداد البته براي من كه مدتها بود چهره‌اش را تنها از پشت قاب عكس ميديدم.

كم‌كم جلو رفتم سلام هميشگي… عليك هميشگي… خاطره هميشگي... پدر هميشگي!

شاداب و معمولي بود يك ذره چشمان و دستانش پيرتر از قبل به نظر ميرسيد به كنارش رفتم و او را در آغوش گرفتم دست بر سرم كشيد و مرا بوسيد نگاه و جسمش خيلي مهربان بود.

آخرين بار كه دستانش را به دست گرفتم سرد سرد بود… اينبار مثل صبح و شب هر روز كه موقع رفتن و برگشتن به خانه با او دست مي‌دادم گرمي‌اش را حس كردم.

همچنان نگاهم ميكرد… گريه چشمانم را تار كرد فقط دو جمله گفت:من كنارتم پسرم،سعي كن آرام باشي! من هم با تكان سر حرفش را تاييد كردم.

 از خواب پريدم… هنوز جاي دستانش روي صورتم بود…

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384ساعت 11:16  توسط ma 2 ta  | 

 
html>