
وقتي آدم تو اخلاق افلاطوني كمي راجع به بدن،روح و ذهن بررسي ميكنه ميبينه كه اين سه تا از هم جدا نيستن،يعني اون موقعه كه روح مريضه بدن از خودش واكنش نشون ميده و ذهن هم براش تعريف بيماري ميكنه.
چقدر خلقت آدم عجيب و پيچيدس يه موقع روحمون خستهاس و فكر ميكنيم كسالت داريم به همين خاطر چند روز زندگي رو ول ميكنيم تا استراحت كنيم غافل از اينكه تورمات روحي مثل دونههاي چركي تمام نفسمون يعني ذرات اكسيژن مورد تغذيه ذهن و بدن رو پوشونده…
پوسته روح رو كه ترك كنيم بدن كالبد مسخرهيي كه اگه پوست رو ازش جدا كنيم مثل يه هندونه نارس ميشه كه تمام تورمها از پايين و كف پا تا بالاي سر چيده شدن.
به هر حال آدم وقتي به ذهنش نسپرده باشه كه روحش رو آزادانه خارج از كالبد بدن تربيت كنه مدام ناچاره مريض بشه تا ذهنش وارد تعامل با روح بشه كه شايد اين وسط بدنش تعالي،زيبايي يا سلامت پيدا كنه.
در مجموع پسر كه الان مريضه متوجه شده كه هر از گاهي بايد بين ذهن و روح ديالوگ برقرار كنه چون مريضي يعني جاي خالي اين تعامل و قهر كردن روح با ذهن…
آهنگساز لوسانجلسي وقتي در كمال ناباوري وارد ايران ميشود خود را در جايگاه يك استاد موسيقي كلاسيك پيدا ميكند.
همه چيز مهيا است، مجوز وزارت ارشاد، اركستر سمفونيك تهران و حمايت ارگان امنيت. فقط يك چيز ناهماهنگي دارد، نيروي فشار و جو خاص اقشار سنتي تندرو كه حتي رودرروي ارگان امنيت هم ميايستد.
كليد اصلي معماي مكس در دست نقش اول ماجراست. همه اين شخصيتها و سكانسها حواشياند و حول يك محور ميچرخند.
مكس طنز موزيكالي است كه شايد نادرترين اثر سينمايي دو دهه گذشته باشد و البته به نظر حتي سناريوي عبور از “مارمولك“ است.
داستان مكس به نوعي مواجهه با همه ندانم كاريهاي اجتماعي ايراني تبارهاست، از يكسو به طور خاص دولت و وزارت ارشاد را مورد طنز و انتقاد شديد قرار ميدهد و اين مفهوم را در سكانسهاي پي در پي فيلم به تصوير ميكشد و از سويي اقشار ظاهرا روشنفكر، اهل هنر و دانشجو را.
حتي در كنار سنتگرايان افراطي و شبه نظامي كه در قالب گروههاي فشار ديده ميشوند اينبار فراتر از “مارمولك“ ايرانيان خارج از مرزها هم به روي تصوير ميآيند و نزديكترين نشست و برخواستهاي علني را با مديران نظام و كانديداهاي مجلس برقرار ميكنند.
بهعبارتي سامان مقدم(كارگردان مكس)، در اين كار نه فقط ايرادات و مشكلات حوزه اجتماعي و سياسي داخل مرزها را به نقد كشيده بلكه ناآگاهي و بي كفايتي عدهايي از ساكنان ايراني ايالت متحده را در قبال مسئوليتشان آسيب شناسي كرده است.
مكس رويكردي آگاهانه به تمام حوزههاي عمومي و خصوصي هنر موسيقي و به طور عام سياستگذاريهاي فرهنگي در جامعه داشته و قصد دارد مخاطب را به تمام تاريكخانهها و بن بستهاي ذهني و رفتاري اقشارمسئول جامعه يعني دولتمردان و هنرمندان داخلي و خارجي بكشاند.
مسئولان و مديران وزارت ارشاد براي رسيدن به اهداف متعالي فرهنگي و جذب نخبگان و مغزهاي موسيقي خارج شده از ايران استاد كسمايي را دعوت ميكنند اما مكس كه نقش او را به عهده ميگيرد تبعه لوسانجلس و كسي نيست جز يك خواننده پاپيولر عوامپسند كه جلال همتي هنرمند زننماي كوچه بازاري را سنبل خود قرار داده است.
كسي نيست كه بتواند جلوي اين اشتباه مسئولان را بگيرد تا آنجا كه گروههاي فشار به سردستگي “اميرجعفري“ و رهبري “ رامبد جوان“ وارد عمل شدند…
البته اين حواشي هم كار به جايي نميبرد تا در آخر فيلم با يك كليشه كه تابوي اكثر فيلمهاي هشت سال گذشته است مواجه شويم.
سكانس نهايي فيلمنامه همين است كه “شريفينيا” سنبل ارگان امنيت براي حفظ آبروي مملكت همكاران خود در ارگانهاي مردمي و شبه نظامي را حذف ميكند و با پوشش دادن به اجراي اركستر مكس نتيجه فيلم را تغييرميدهد.
"مهتاب یلدا " لابلای آسمون دودی خونه هامون نور داد و از بین تاریکی و ابر عبور کرد.
شب بلند بیست ونهم که با ۱ دقیقه یا ۱ ساعت تاخیر ما آدما رو در پوستمون گنجوند فقط یه خاطره بود
خاطره دور هم نشستن و آجیل داغ خوردن...گرمای خونه رو با خنکی انار و هندونه تقسیم کردن...
مهتاب یلدا انگار خاصیت آبهای گرم سرعین و محلات رو داره... اهالی خونه که هر کدوم تا شب حال و
هوای عجیبی دارن یه ذره نگاهشون به دور و بر فرق داره...
یه دقیقه فکر خوشبختی...یه ذره احساس محبت بدون چشم داشت...یه کم وابستگی و تعلق بیشتر
به خونواده و همسایه... آدما تو یه چیزی از این شب نسبتا طولانی مشترکن:
"احساس مجدد تولد یا حیات"
باید در موردش فکر کرد !
مثل ثانیه های تحویل سال...مثل حلول ماه رمضان و فطر...مثل نجات پیداکردن از یه حادثه بزرگ !
خیالبافی جزو ذات آدماست...چه دیروز و چه امروز... سال ۱۳۸۴ یا ۲۰۰۵ ؟ فرقی نداره . فرار از رئالیست
به سورئالیست...همه مون نیاز داریم که با آجیل داغ و هندونه سرد یا انار قرمز فراموش نکنیم طبیعت
زنده ست...ما زنده ایم و اطرافمون خیلی چیزا هستن که قلبشون با وجود ما می تپه.
فصل جدید سرد که یادآوره مرگ کائناته همیشه نیاز به این همدل بودن در دل یه شب سرد داره...
می شه پسرا لباس پاپانوئل بپوشن و دخترای زندگی شون رو با هدیه ای حتی کوچولو که مروارید محبت
محسوب میشن خشنود و وارد زندگی پر پیچ و خم کنن.
خلاصه ذهن و عمل آدما تو این شبا مثل فرشته ست که نباید بالهاش رو بست.

ما هم با یه جمع خونوادگی تو شب ۲۹ با یه دسته گل و مقداری آذوقه وارد خونه مامان شدیم و چند
ساعتی خوش گذروندیم.
امیدواریم همه مامان و پسرا هر روزشون مثل عید باشه.
