تبليغاتX
< مامان و پسر

دانشمندان اخيرا كشفيده‌اند كه همه ايرانيان داراي يك ژن غالب 5 حرفي هستند كه به شدت فعاله و آدم هرجا پا ميذاره سريعا با اون مواجه ميشه …

رفتن تو حريم خصوصي افراد تبديل به يه كار معمول شده كه از فرط عموميتش هركس از آن مصون باشد آنورمال خوانده ميشود

از صبح علي‌الطلوع كه پاتو از تو خونه ميذاري بيرون سوار تاكسي ميشي ميخواي از تو كيفت كرايتو حساب كني مي‌بيني بغل دستيت با چه مشقتي داره سعي ميكنه از محتويات كيفت مطلع بشه

مي‌رسي سركار داري با تلفن حرف ميزني حس ميكني كه همكارت از زير مقنعه گوشش دراز شده تا متوجه بشه تو با كي صحبت ميكني و چي ميگي

تو همين گيرودار موبايلت زنگ ميزنه يه‌كي زحمت ميكشه ميبينه اسم چه شخصي رو صفحه گوشيت افتاده تا به تو در پاسخگويي كمك كرده باشه

ميري ميشيني پاي كامپيوتر مطالب مدنظرتو از تو سايتاي مختلف سرچ ميكني وقتي پا ميشي يه‌كي بي اختيار ميره سر جات ميشينه و چك ميكنه كه تو كدوم سايتها رفتي و چي جستجو ميكردي

داري تو خيابون با پسرت يا مامانت راه ميري فردا يكي از دوستات بهت ميگه ديروز تو فلان خيابون ديدمتون اينقدراين صحنه برام بامزه بود كه يهو به خودم اومدم ديدم يه مسير طولاني رو دارم پشت سرتون ميآم

ميري تو كافي نت ميشيني غافل از اينكه صاحب مغازه با دوربين مداربسته داره طبقه دوم كه تو نشستي رو ميپاد

پاي درد دل دوستت كه تازه مزدوج شده ميشيني ميشنوي كه اونم از دست سوالات  روزانه اطرافيان كه علت بچه‌دار نشدنشو جويا ميشن خون به دل داره

البته نبايد ناديده گرفت كه اين ژن 5 حرفي ريشه داره وحتي در سطح كلان كشور تثبيت شده،

ميخواي تويه اداره استخدام بشي، پدرو مادرتو جلو چشت ميارن و از هفت پشتو جد وآبادت ميپرسن تا بالاخره وارد سازمان بشي و بعدش تو يه سطح ديگه مورد الطفات دوستان قرار بگيري

تازگي‌ها هم كه كنترل smsها به كنترل مكالمات اضافه شده ووزارت پست وتلگراف و تلفن با همكاري از ما بهتران پيامهاي كوتاه نامربوط رو به عزيزان نافهم گوشزد ميكنه…

خلاصه چي بگيم كه اين قصه سر دراز داره و هرچي بگیم تمومي نداره

راستي يادم رفت،همين الانم كه دارم اين مطلبو مينويسم يكي از عزيزان دل، داره دلش قنج ميره كه دارم چي مينگارم

بابا تو رو به خدا يه ذره سرمون تو كار خودمون باشه

آخه خودتو با من چي كار داري؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384ساعت 10:11  توسط ma 2 ta  | 

                                               

                                                                           

 خورشید غروب کرده و پسرک هنوز به خانه برنگشته بود.

نه صدایی از بوق ماشین ها در  خیابان بود و نه دلواپسی از تاخیرهای روزانه.  

آرام و آرام هر چه بود مثل روزهای دیگر تقویم با طلوع خورشید شروع  و با تاریکی غروب می گذشت...

اما پایانی که همیشه انتظار می کشید !

پایان قدمت یک عمر... یک سال .... یک هفته .... یک روز... یک ساعت ... یک دقیقه و یک ثانیه 

و لحظه ...  انتظار و انتظار و انتظار !

شب سرشار از ایستایی لبخند

پسرک دست در دست مامان مثل نوزاد درخت برگ هایش را در جاده فصل پهن کرد

ورود به جاده ای که انتهایش به چشم دیده نمی شد.

مامان یک زن خوشحال و پسر یک مرد خوشبخت.

هر دو  آغازگر زندگانی نویی که برای اوج شیرینی خود چندین صفحه داشت..

 از هفته گذشته که سند زندگی دونفره مان را در حضور شهود امضا کردیم تا امروز آنقدر غرق در احساس

بودیم که اصلا نشد به شکل مکتوب فکر کنیم و حرف بزنیم.

مامان و پسر که با لباس سفید بخت همخانه شدند قصد دارند از این پس هم خاطرات زیبای دونفره را از

زوایای متنوع  بنگارند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384ساعت 16:5  توسط ma 2 ta  | 

 
html>